احتمالا قصه موش دهاتی و موش شهری رو وقتی بچه بودید شنیدید؟ می دونید، مدتیه با موقعیت هایی مواجه میشم که دقیقا همون احساس بهم دست میده!
یه موش دهاتی ای که میاد شهر باید خیلی چیزها رو بلد بشه، گاهی واقعا احساسی رو داره که اصحاب کهف تجربه کردن! موش دهاتی باید بلد باشه با دستگاه خودپرداز کار کنه، باید بتونه با موبایل قبض هاش رو پرداخت کنه، باید بتونه از مترو استفاده کنه، موش دهاتی وقتی که به شهر میاد باید بتونه کلاه خودش رو از معرکه عجیب و غریب خیابون ها و فروشگاه ها و تاکسی ها بیرون بکشه. باید بدونه اینترنت چیه و باید بتونه با اینترنت ثبت نام کنه. باید با خواننده رپ و اسم انواع دی جی ها آشنایی کامل داشته باشه. باید تفاوت کافی شاپ و کافی نت رو بدونه و بفهمه که یه خانم محترم باید پول رستوران رو حساب کنه یا دوست پسر اون....
اما حالا باور کنید اگر این موش بیچاره یک زن باشه وضعش به مراتب بدتره. موش دهاتی خانم باید بدونه که میزامپلی یعنی چی و توی اپیکور چه کاری می کنن! باید بدونه که توی یک آرایشگاه وقتی می خواد موهاش رو کوتاه کنه باید بگه برای کپ اومدم و بدونه که موهای تکه تکه با موهای یکدست چه فرقی داره و مدل های مختلف ناخن و اپیلاسیون تمام بدن و ... الی آخر چی هستن. این مساله رو من هر بار که در فواصل حداقل شش ماهه به آرایشگاه میرم کاملا متوجه میشم. وقتی که آدم های عجیب و غریب و مدل های عجیب و غریب تر رو می بینم هر بار از خودم سوال می کنم که آدم چند جا می تونه خودش رو آپ دیت نگه داره؟
حالا هنوز از همه اینها مهم تر اینه که موشی که می خواد در شهر زندگی کنه باید بتونه توی انواع صفها ساعت ها معطل بشه بدون اینکه خم به ابرو بیاره! از صف نون گرفته تا صف تاکسی و خودپرداز و بانک و کلیه اداره جات دولتی! (موش دهاتی نمیدونی به جای اداره جات باید از چه کلمه ای استفاده کنه!). اون باید تحمل داشته باشه که توی آرایشگاه دو ساعت معطل بشه و بعدش انگار کسایی که می خوان گدایی کنن سر خم کنه و آروم بشینه و حتی حق نداره بگه که مثلا من اینجا سردم شده!
حالا وضعیت این موش اگر واقعا از دهات نیومده باشه و در شهر به دنیا اومده باشه ولی مثل موش دهاتی معمولا یه کنجی نشسته باشه و سرش توی کتاب هاش باشه به مراتب بدترترتر میشه. می دونید چرا؟ چون موش دهاتی به بسیاری از حقوق شهروندی خودش آگاه نیست اما موش قصه ما می دونه حقوق شهروندی چیه و اعلامیه حقوق بشر رو مطالعه کرده. اون با وجودی که نمی دونه چرا باید برای زن آرایشگر و پزشک و دربان درب بیمارستان و آبدارچی اداره و راننده اتوبوس و پلیس محله سر خم کنه، اما می دونه که یک مفهومی به نام دموکراسی وجود داره و افراد از حقوق انسانی یکسانی برخوردارند و بشر حق نداره به هیچ دلیلی بر دیگران فخر بفروشه.
حالا نمی خواستم بحث به اینجاها بکشه. اونچه که می خواستم ازش حرف بزنم پیچیدگی های دنیای مدرن و زندگی در اون بود. به روز شدن ساعت به ساعت اطلاعات و فناوری مانع از این میشه که ما بتونیم در تمامی حوزه ها با اون پیش بریم. ما نمی تونیم هم از اینترنت و موبایل و کامپوتر سر رشته داشته باشیم، هم در موسیقی به روز باشیم، هم مدهای لباس و آرایشگاه رو بشناسیم، هم اطلاعات علمی خودمون رو به روز کنیم... باید اعتراف کنم که به عنوان یک زن گاهی واقعا دوست دارم بتونم در چیزهای ساده ای خودم رو به روز نگه دارم اما اونقدر از یک بخشی از زنانگی دور شدم که حتی نمی دونم چه رنگ رژ لبی به من میاد و مناسب بیرونه! من واقعا توی آرایشگاه اول گیج میشم و دوم عصبی میشم و این اتفاق هر بار برام تکرار میشه. گاهی که با بچه بیرون میرم با وجودی که ما کمتر از 15 سال با هم فاصله سنی داریم احساس می کنم که اونها آز لباس پوشیدن یا چهره من احساس خجالت می کنن! من راستش با وجودی که هرگز نظر دیگران برام مهم نبوده اما این به شدت برام مهمه که آدم هایی که دوستشون دارم از اینکه من کنارشون هستم احساس مثبتی داشته باشند و این به خصوص در مورد بچه ها برام اهمیت داره. خیلی وقت ها حاضرم یه کارهایی رو بکنم یا لباس هایی رو بپوشم فقط به این خاطر که حس می کنم اونها خوشحال تر هستن.
امروز از خودم سوال می کنم من که در سن سی سالگی اینچنین دموده هستم، چطور می تونم در چهل سالگی دست یه دختر بچه 6 ساله رو بگیرم و با اون به خیابون برم در حالی که می تونم سن اون، نیازهای اون، احساس های اون و علایقش رو بشناسم.... همچنین از خودم سوال می کنم که آیا واقعا آدم می تونه هم درس بخونه، مقاله بنویسه، کار کنه و هم اینکه خودش رو به انواع تغییرات سریع جهان وفق بده؟