تبليغاتX
جاناتان مرغ دریایی
 
 

 
 

 
 

     

 

 
 
 
 

 
 

 

 



جاناتان لوینستون یک مرغ دریایی است که دست به هجرت زده است... جاناتان هر وقت دلتنگ می‌شود دستی به ساز می‌برد و نغمه‌ای می‌نوازد... جاناتان هیچ وقت در یک جا نمی‌ماند.... هجرت سرنوشت جاناتان است....

×××××××

وب لاگ حاضر خاطرات من از استرالیا از زمان تلاش برای اخذ پذیرش است. توضیحات بیشتر درباره من و درباره وبلاگ رو می تونید در دیباچه ببینید.

×××××××

در این مکان ببینید و لذت ببرید اما سرقت نکنید....


.::دزدی ممنوع حتی شما! ::.

narmevaresh@gmail.com

 
 
 
 

 
گاه و بیگاه هایم
مذهب از روزنه‌ای دیگر
آموزه‌های جاناتان
عاشقانه هایم....
هجرت *جاناتان مرغ مهاجر*
نشخوارهای ذهنی جاناتان!
گرفتن پذیرش
هزینه های دانشگاه و مسائل مالی
اقدام برای ویزا
طنز

 .::عناوین مطالب وبلاگ ::.

 
 

 

 
موش دهاتي و موش شهری!
لطفا از من خواستگاری کنيد!
نسل سوخته
خود.ار.ض.ايی!
خلوت...
PVA ؛ پزشک سفارت و صرافی!!
اقدام برای ويزا و نامه بانک
ترجمه مدارک
قدم چهارم: ثبت نام دانشگاه
زير پوست شهر
 
 

 

 
سه تار خانه
فراغ
جایی برای پرواز
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها
گرگ بیابان
توکای مقدس
نبینی باختی!
دریچه ای به تنهایی دل دوستم
یادداشت های پریشان او....
هزار توی زنی به نام رها!
سرزمین کانگوروها
سایه روشن
نازنین رفیق گرافیست ما
اولین دوست در استرالیا!!
خانواده مهندس ارنست
 
 




  موش دهاتي و موش شهری!

 

 
 

 

چهارشنبه 11 آذر1388
 
 

احتمالا قصه موش دهاتی و موش شهری رو وقتی بچه بودید شنیدید؟ می دونید، مدتیه با موقعیت هایی مواجه میشم که دقیقا همون احساس بهم دست میده!

یه موش دهاتی ای که میاد شهر باید خیلی چیزها رو بلد بشه، گاهی واقعا احساسی رو داره که اصحاب کهف تجربه کردن! موش دهاتی باید بلد باشه با دستگاه خودپرداز کار کنه، باید بتونه با موبایل قبض هاش رو پرداخت کنه، باید بتونه از مترو استفاده کنه، موش دهاتی وقتی که به شهر میاد باید بتونه کلاه خودش رو از معرکه عجیب و غریب خیابون ها و فروشگاه ها و تاکسی ها بیرون بکشه. باید بدونه اینترنت چیه و باید بتونه با اینترنت ثبت نام کنه. باید با خواننده رپ و اسم انواع دی جی ها آشنایی کامل داشته باشه. باید تفاوت کافی شاپ و کافی نت رو بدونه و بفهمه که یه خانم محترم باید پول رستوران رو حساب کنه یا دوست پسر اون....

اما حالا باور کنید اگر این موش بیچاره یک زن باشه وضعش به مراتب بدتره. موش دهاتی خانم باید بدونه که میزامپلی یعنی چی و توی اپیکور چه کاری می کنن! باید بدونه که توی یک آرایشگاه وقتی می خواد موهاش رو کوتاه کنه باید بگه برای کپ اومدم و بدونه که موهای تکه تکه با موهای یکدست چه فرقی داره و مدل های مختلف ناخن و اپیلاسیون تمام بدن و ... الی آخر چی هستن. این مساله رو من هر بار که در فواصل حداقل شش ماهه به آرایشگاه میرم کاملا متوجه میشم. وقتی که آدم های عجیب و غریب و مدل های عجیب و غریب تر رو می بینم هر بار از خودم سوال می کنم که آدم چند جا می تونه خودش رو آپ دیت نگه داره؟

حالا هنوز از همه اینها مهم تر اینه که موشی که می خواد در شهر زندگی کنه باید بتونه توی انواع صفها ساعت ها معطل بشه بدون اینکه خم به ابرو بیاره! از صف نون گرفته تا صف تاکسی و خودپرداز و بانک و کلیه اداره جات دولتی! (موش دهاتی نمیدونی به جای اداره جات باید از چه کلمه ای استفاده کنه!). اون باید تحمل داشته باشه که توی آرایشگاه دو ساعت معطل بشه و بعدش انگار کسایی که می خوان گدایی کنن سر خم کنه و آروم بشینه و حتی حق نداره بگه که مثلا من اینجا سردم شده!

حالا وضعیت این موش اگر واقعا از دهات نیومده باشه و در شهر به دنیا اومده باشه ولی مثل موش دهاتی معمولا یه کنجی نشسته باشه و سرش توی کتاب هاش باشه به مراتب بدترترتر میشه. می دونید چرا؟ چون موش دهاتی به بسیاری از حقوق شهروندی خودش آگاه نیست اما موش قصه ما می دونه حقوق شهروندی چیه و اعلامیه حقوق بشر رو مطالعه کرده. اون با وجودی که نمی دونه چرا باید برای زن آرایشگر و پزشک و دربان درب بیمارستان و آبدارچی اداره و راننده اتوبوس و  پلیس محله سر خم کنه، اما می دونه که یک مفهومی به نام دموکراسی وجود داره و افراد از حقوق انسانی یکسانی برخوردارند و بشر حق نداره به هیچ دلیلی بر دیگران فخر بفروشه.

حالا نمی خواستم بحث به اینجاها بکشه. اونچه که می خواستم ازش حرف بزنم پیچیدگی های دنیای مدرن و زندگی در اون بود. به روز شدن ساعت به ساعت اطلاعات و فناوری مانع از این میشه که ما بتونیم در تمامی حوزه ها با اون پیش بریم. ما نمی تونیم هم از اینترنت و موبایل و کامپوتر سر رشته داشته باشیم، هم در موسیقی به روز باشیم، هم مدهای لباس و آرایشگاه رو بشناسیم، هم اطلاعات علمی خودمون رو به روز کنیم... باید اعتراف کنم که به عنوان یک زن گاهی واقعا دوست دارم بتونم در چیزهای ساده ای خودم رو به روز نگه دارم اما اونقدر از یک بخشی از زنانگی دور شدم که حتی نمی دونم چه رنگ رژ لبی به من میاد و مناسب بیرونه! من واقعا توی آرایشگاه اول گیج میشم و دوم عصبی میشم و این اتفاق هر بار برام تکرار میشه. گاهی که با بچه بیرون میرم با وجودی که ما کمتر از 15 سال با هم فاصله سنی داریم احساس می کنم که اونها آز لباس پوشیدن یا چهره من احساس خجالت می کنن! من راستش با وجودی که هرگز نظر دیگران برام مهم نبوده اما این به شدت برام مهمه که آدم هایی که دوستشون دارم از اینکه من کنارشون هستم احساس مثبتی داشته باشند و این به خصوص در مورد بچه ها برام اهمیت داره. خیلی وقت ها حاضرم یه کارهایی رو بکنم یا لباس هایی رو بپوشم فقط به این خاطر که حس می کنم اونها خوشحال تر هستن.

امروز از خودم سوال می کنم من که در سن سی سالگی اینچنین دموده هستم، چطور می تونم در چهل سالگی دست یه دختر بچه 6 ساله رو بگیرم و با اون به خیابون برم در حالی که می تونم سن اون، نیازهای اون، احساس های اون و علایقش رو بشناسم.... همچنین از خودم سوال می کنم که آیا واقعا آدم می تونه هم درس بخونه، مقاله بنویسه، کار کنه و هم اینکه خودش رو به انواع تغییرات سریع جهان وفق بده؟


 

  نوشته شده توسط هستی

 
 

 

  لطفا از من خواستگاری کنيد!

 

 
 

 

چهارشنبه 4 آذر1388
 
 
چند وقت پیش توی وب لاگ یکی از دوستان یک نوشته ای دیدم که در مورد این بود که اصولا چرا آقایونی که با یک خانمی دوست میشن از اون خواستگاری نمی کنن! و میرن از یک خانم دیگه خواستگاری می کنن! واقعا چندین روز بود که به این قضیه فکر می کردم. چندین دلیل برای خودم پیدا کردم تا امروز که دوست نازنینم؛ نازنین بانو از شیراز تشریف فرما شدند و برای بنده خواستگاری همراه آورده اند!! در اینجاست که این سوال در ذهنم بسیار پررنگ تر شده که واقعا چرا هر کدام از جماعت آقایان که از سال 79 تا به اکنون من رو می شناسند از من خواستگاری نمی کنند!! در واقع تا آنجا که به یاد دارم همیشه در بین آقایان دوستان زیادی داشته ام که هیچ کدام از من خواستگاری نکرده اند تا اینکه من آستین ها را بالا زدم و برای خودم به خواستگاری رفتم.
حالا دارم این سوال رو از خودم می پرسم که واقعا چه چیزی در یک زن برای یک مرد جذاب هست؟

باید بپذیریم که مردان روزگار ما بین احساسات دوگانه ای مانده اند.یک من سنتی که اونها رو وادار می کنه احساس کنند که زن یک شی قیمتیه که باید برای اونها منحصر به فرد باشه، کسی به اون نگاه نکنه، کسی تا به حال به اون دست نزده باشه! و اون فقط و فقط برای اونها باشه. در عین حال دوست دارن که قبل از اینکه ازدواج کنند نیازهای رو برآورده کنند. بنابراین از زنهایی که برای مردها جذاب هستند خوششون میاد و دخترهایی که اهل دوست شدن هستند رو تحسین می کنند اما موقع ازدواج که میشه اگر بفهمند اون دختر قبلا دوست پسری داشته جا می زنند‍!

البته این مساله در مورد دخترها هم به نوع دیگه ای وجود داره! دخترها هم دوست دارند که با یک پسر دوست باشن، بیرون برن و بخشی از نیاز اونها به محبت تامین بشه اما در عین حال مایل نیستند رابطه ای رو با اون داشته باشند یا اینکه به سرعت ازدواج کنند. اونها می خواهند با دوست پسرشون ازدواج کنند اما انتظار دارند که مرد زندگیشون خونه و ماشین و درآمد خوب داشته باشه و بتونه زندگی رو تامین کنه....

البته با جلو رفتن زمان تمایل بیشتر دخترها به داشتن دوست پسر باعث میشه که مردها کمتر حاضر بشن تن به ازدواج بدن. دوستی میگفت: مردهای امروز می خوان از مزایای ازدواج بهره مند بشن بدون اینکه هیچ مسئولیتی رو بپذیرند. اونها می خوان از یک زن لذت ببرن. یک دوست یا همراه داشته باشن. حتی باهاش زندگی کنن، اما هیچ زحمتی رو هم به خودشون ندن. البته گاهی این اصرار زنها به ازدواج تنها به سبب ترس از دست دادن و ضرر کردنه. من واقعا می خوام بپرسم که این اطمینان و احساس امنیتی که مطمئن هستی دیگری رو از دست نمیدی آیا خوبه؟ یا نه خوب هم نیست. چه بسیاره زمان هایی که لذت های زندگی رو از دست میدیم تنها به سبب عهدهایی که هرگز نمی تونیم از اونها ببریم.

من نتیجه می گیرم که انگار فرهنگ ما به شدت بین تمایلات سنتی و مدرنش مونده!ما نمیتونیم خودمون رو با دنیا تطبیق بدیم اما نمی تونیم هم از مظاهر اون چشم پوشی کنیم.... باید از بعضی از من های سنتی دست بکشیم تا بتونیم از زندگی مدرن لذت ببریم و سالم زندگی کنیم.

 

  نوشته شده توسط هستی

 
 

 

  نسل سوخته

 

 
 

 

یکشنبه 1 آذر1388
 
 

دیشب یه خواب خیلی بد دیدم. یک خواب پریشان! خواب درگیری ها و به اصطلاح اغتشاشات اخیر. یه عده آدم می خواستند به زور وارد خونه ما بشن. گاز اشک آور می زدند و یه ماده ای که باعث میشد آدم ها اول گیج میشدند، بیهوش میشدند، به خواب میرفتند و بعد می میردند. اونها می خواستند با این ماده من رو هم بکشند و من داشتم فرار می کردم. توی خواب احساس خفگی داشتم...

مدتها بود که این طور خوابها رو ندیده بودم. دوران کودکی زیاد از این خوابها میدیدم. خوابهایی که دقیقا کپی وقایع روزمره زندگی هستند. دوران کودکی همیشه خواب میدیدم که جنگ هست و عراقی ها دارند به زور وارد خونه می میشن و میخوان ما رو بکشند. در شروع جنگ به دنیا اومدم و با پایان جنگ به پایان دوران کودکی اول رسیدم! و تعجبی نداشت زمانی که بهترین سالهای کودکی ام در جنگ تلف شد کابوس های شبانه ای که یادآوری روزهای دشوار بودند....

اما مدتها بود که یک آرامش نسبی ای به خوابهایم مستولی شده بود یا کابوس های رنگ دیگری داشت... تا اینکه دوباره حال و هوای جنگ و این بار جنگ داخلی که به نظرم به مراتب هولناک تر و دهشتناک تر است چون کسی که قبول می کند هموطنش را بکشد بسیار موحش تر خواهد کشت! .... و این روزها خوابهایم چه هولناک خواهد بود.

نسل سوخته انقلاب نسل من است که نه کودکی داشت نه نوجوانی و نه بزرگسالی! و نه از دشمن دوستی ای دید و نه از دوست....

 

  نوشته شده توسط هستی

 
 

 

  خود.ار.ض.ايی!

 

 
 

 

پنجشنبه 28 آبان1388
 
 

گاه فکر می کنم میان جماعتی میزی ایم که مرتبا در حال خود.ار.ضا.یی هستند! خود.ار.ضا.یی های مدرن، خود.ار.ضا.یی های سنتی!

هیچ وقت به این کلمه فکر کردید؟ به نظرم خیلی کلمه جالبی میاد! آدم های اطراف مابه شدت در حال خود.ار.ضا.یی به انواع روش ها هستند. و این مساله توی فرهنگ ما به شدت زیاده. مادر و پدری که مرتبا خودشون رو نگران فرزندشون نشون میدن و مرتبا از نگرانی حرف می زنند و دست و پای اون رو می بندند برای اینکه نگرانی هاشون مرتفع بشه در حال ارضا کردن خودشون هستند و اثبات نفس که ما انسانهای بسیار دلسوزی هستیم و به فرزندانمون علاقه داریم و بهترین کارها رو در حقشون انجام میدیم! نامزی که مرتبا نگران نامزدش هست و تا ساعتی دیر میشه درب گریه و زاری و آه و اندوه رو سر میده، شوهری که همیشه نگران همسرش هست و لحظه ای نمیخواد که اون رو از دست بده! ... انگار همه ما به شدت به خود.ار.ضا.یی معتاد هستیم! در واقع به جای اینکه به درون خودمون رجوع کنیم و بالندگی خودمون رو با تلاش ایجا کنیم و به دست بیاریم و از این طریق رضایت درونی کسب کنیم، به عکس مدام به دنبال یک عامل بیرونی میگردیم که نفس رو راضی کنیم به اینکه ما والدین خوب؛ همسران خوب؛ فرزندان خوب و سروران خوب و دلسوزی هستیم!

و این در سطوح بالاتر هم خودش رو نشون میده. در واقع به جای اینکه به دیگران اختیار بدیم و اجازه بدیم که برای خودشون تصمیم گیری بکنند سعی می کنیم که این کار رو برای اونها انجام بدیم؛ هر نوع اختیار رو تا اونجا که میشه از اونها سلب کنیم، مسئولیت هایی رو به عهده بگیریم که گاهی واقعا به ما مربوط نمیشه و از آسون ترین راه ها برای نشون دادن مسئولیت پذیری خودمون استفاده کنیم و بیشترین محدودیت رو برای دیگران ایجاد کنیم و به این صورت ثابت کنیم که ما بهترین انسانهای روی زمین هستیم.

نه جانم! ما فقط در حال خود.ار.ضا.یی هستیم!

 

  نوشته شده توسط هستی

 
 

 

 
 

صفحه ی اصلی | آرشیو | فهرست | پروفایل مدیر وبلاگ

 
 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by janatanseagull.blogfa.com
This Themplate  By
Theme-Designer.Com